تبليغاتX
اعترافات من

دیگر امیدی نداشتم، نه  امیدی به تو  نه به  تمام دنیا

و چقدر دنبال تمام آن چیزهایی بودم که گم کرده بودم اما  حالا بی تفاوت ام

نسبت به چه چیزهایی که  متفاوت اند . حالا حیران  و سرگردان در نا کجا آباد...

 نمی دانم سراز کجا دراورده ام  

 نمی دانم چه چیزی جای این  گم گشته را گرفته است...

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:45 توسط معترف |

خواب ديدم استاد شدم و سر کلاس دارم درس مي دهم

بعدش.........

زيبا ترين شعر رو در مدح من ....  ۲  نمره

 زيبا ترين التماس .... ۱  نمره

هر جلسه غيبت ....  نيم نمره به نمره پايان ترم اضافه  !

 هر جلسه تاخیر ...   بیست و پنج صدم به میان ترم اضافه! 

دیگه چی ....

راهنماییم کنین!

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 13:37 توسط معترف |

با اینکه یک ماه از فارغ التحصیلی نمی گذره هر وقت اسم دانشجو می آد در یک همذات پنداری بی دلیل احساس می کنم منو مخاطب قرارد دادند.
اون لحظه ای  که خانم سنگدل با یک پانچ افتاده بود به جون کارت دانشجوییم یادم نمی ره .
حسرت نگاه لحظه آخر به کارت دانشجوییم رو به دلم گذاشت. در یه لحظه خاطرات این هفت ساله
رو سرم آوار کرد ...


+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 12:9 توسط معترف |

چند وقت پیش با دوستان (خواهران! و برادران) در یک مکان  صرفا تفریحی ! جمع شده بودیم و داشتیم اختلاط می کردیم  ( بعضی ها هم دل می دادن و قلوه تحویل می گرفتن ! ) یهو یه آقایی از این برادران ارزشی  (یقه تا کیپ بسته و منور به محاسن) به جمع ما اضافه شد. (کاش مارو می دیدین ! رنگ از رخسارمون پریده  بود! ) و بعد از کلی مقدمه چینی ! فرمودند الانه شرایط ازدواج سخت شده  و ازدواج موقت هم چیزی بدی نیست! بعدش یه یه کاغذی که آدرس دفتر ازدواج و طلاق شو نوشته بود بهمون داد ...

 

بعد بهمونم گفت به دانشجوهای خوبی مث ما هم تخفیف می ده! همه هاج و واج به هم  نیگاه می کردیم.....

 

والا ملت .....

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 17:46 توسط معترف |

در یک وضعیت نامساعد مردم به سه دسته تقسیم می شوند:
 1- دسته ای که در مقابل وضع موجود تسلیم می شوند، در آن ذوب می شوند و تلاش می کنند برای آن فلسفه بسازن
2- دسته دیگر که قوی ترند وضع موجود را نمی پذیرند ولی از آن هجرت و فرار می کنند
3- دسته سوم سعی می کنند جامعه را تغییر بدهند و اوضاع را به نحو مساعدی که می خواهند تبدیل کنند.

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 12:11 توسط معترف |

جالبه همه به فکر جوان ها افتادند وام مسکن  وام جهیزیه وام افتابه و لگن  بعضی هام روشنفکر شدند و بلد نبودن روابط جنسی رو بهمون نسبت می دن.
جالب اینجاست که جوان مورد نظر در دسترس نیست.

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 0:34 توسط معترف |

پدرم می خواست مثل او باشم.

استادم می خواست مثل او باشم

برادرم می خواست مثل او  باشم.

عمویم می خواست من مثل خودش باشم.

پس اینجا آمدم . این جا را سالم تر می دانم .دست کم می توانم خودم باشم.

دیوانه...

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 0:0 توسط معترف |


کلاغ پر؟
 
نه

کلاغ را بگذاريم براي آخر

نگاهت پر

خاطره ات پر

صدايت پر

کلاغ پر؟

نه کلاغ را بگذاريم براي آخر

نگاهت پر

نگاهش پر

من هم پر

تو مانده اي و کلاغ پر ...

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 1:8 توسط معترف |

قطار مي رود


تو مي روي


تمام ايستگاه مي رود

و من چقدر ساده ام


که سالهاي سال


در انتظار تو


کنار اين قطارِ رفته ايستاده ام


و همچنان


به نرده هاي ايستگاهِ رفته


تکيه داده ام ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 0:53 توسط معترف |

عشق ، خطاي فاحش فرد در تمايز يک آدم معمولي از بقيه ي آدم هاي

 معمولي است.

 «برنارد شاو»

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 20:11 توسط معترف |